محمد رضا واليزاده معجزى
184
تاريخ لرستان ( روزگار قاجار ) ( فارسى )
بدارم . من فقط يك اسب كرند را قبول كردم و به ميرزا رشيد خان گفتم : و اين را هم محض اين قبول كردم كه والى مأيوس نشود . من مثل ساير حكام براى چاپيدن مردم و پول جمع كردن نيامدهام . بعد از خواست خدا و مرحمت پدر تاجدارم همهچيز دارم و محتاج هيچ نيستم . از طرف پدرم مأمور هستم كه آمده به درد دل مردم برسم اگر چيزى مىخواهند به آنها بدهم و ترتيب و نظم صحيح بدهم اين كثافتكارى و بىنظمى را برادرم من امروز از مال خودم هزار شتر و ششصد قاطر در زير بنه دارم و چشم به چهار قطار قاطر آقاى تو ندوختهام . والى نمىتواند شرفياب شود ، عيبى ندارد . چون پيرمرد است نيامد . اما شنيدهام پشتكوه شكارگاه بسيار خوبى است و جاى باصفايى ، من پيش او مىآيم اما نه مثل عموهايم با دو نوكر ، با يكصد هزار قشون مهمانپذير باشد . » « 1 » در پايان اظهارات شاهزاده ميرزا رشيد خان وزير او كه مردى رند و نكتهدان و كنايه فهم و به قول ظل السلطان " آدم بلتيكدان متقلبى " بود ، به عشق گفتههاى ظل السلطان كه همهگونه تخدير و تهديد در آن مستتر بود ، پىبرده و متوجه شد كه اين شاهزاده وجه شباهتى با ساير شاهزادگان آن عصر ندارد و او را نمىتوان گول داد و به بازى گرفت . اين بود كه با لحن تملق آميزى جواب داد : " حضرت اقدس و الا والى بنده و غلام خانهزاده شاهنشاه است و براى همه گونه فداكارى و خدمتگزارى در ركاب حضرت و الا حاضر و آماده است . آنها او را از حضرت و الا ترسانيدهاند و از جان خود بيناك شده و هرگاه شاهزاده در دو كلمه به خط مبارك مرقوم فرمايند ، خود و زن و بچهاش بهجاى پا با سر شرف اندوز خواهند شد . " ظل السلطان جواب داد كه من حرمت خط و امضاء خودم را حفظ مىكنم و مانند عموهايم احترام خط و مهر خودم را در نزد لرستانيان نمىبرم و به كسى چيزى نمىنويسم و قول خود را كافى مىدانم . مطلب همين است كه گفتم و شنيدهاى برو از قول من به والى بگو " . ضمنا براى اين كه اهميت خط و امضاى خود را به رخ ميرزا رشيد خان بكشد ، قيافه شاهانهاى به خود گرفته و گفت : " جواب عريضه او را ميرزا حبيب اللّه خان بنان الملك « 2 » ( وزير او ) خواهد داد . مرا با اين قليل امور كارى نيست . مرا شاه مأمور كرده كه يكى دو سال در عربستان و خوزستان و پشتكوه و
--> ( 1 ) . [ تاريخ مسعودى ، صص 275 - 277 . ] ( 2 ) . وى از اهل اصفهان بود و قبلا بنان الملك لقب داشت و روزبهروز بيشتر مورد توجه ظل السلطان واقع شد و لقب او را به مشير الملك تغيير داد و او را وزير خود كرده " بنان الملكى " را به ميرزا رضا خان داد اين دو نفر در آخر كار كه حكومت ظل السلطان محدود شد ، به جان هم افتادند و شاهزاده هردو را اخراج كرد و مشير الملك ( بنان الملك سابق ) بعد از عزل به مرض " انفلوانزا " درگذشت .